<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6476642</id><updated>2011-04-21T11:55:47.553-07:00</updated><title type='text'>بچه های س ک س ی </title><subtitle type='html'>لذت سکس غیر قابل انکار است</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://3xkids.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3xkids.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Mitra </name><uri>http://www.blogger.com/profile/09653185127056645765</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>11</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6476642.post-108549340163058688</id><published>2004-05-25T06:55:00.000-07:00</published><updated>2004-05-25T06:56:41.630-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial color=#cc00ff size=4&gt;سه شنبه&amp;nbsp; ۵ خرداد ۱۳۸۳&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ff0000 size=4&gt;قسمت چهارم -&amp;nbsp;برگهايی از دفتر خاطرات يک فاحشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial color=#000000 size=4&gt;با سلام اين دفعه قسمت چهارم برگهايی از دفتر خاطرات يک فاحشه است ، برای مطالعه قسمتهای قبلی اين داستان ميتونيد به مطالب قبلی من مراجعه کنيد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;--------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;شب شده بود و ميخواستم برم ، با لوازم آرايش کمی که داشتم ، آرايش مختصری کردم ، ولی از اونجايی که خودم خوشگل بودم ، با همون اندک آرايش خيلی خوشگلتر شدم ، راه افتادم به سمت شهر ، ساعت نه و نيم شب بود که بالای شهر رسيده بودم ، واقعا زندگی در اين منطقه از شهر يک جور ديگه ای بود ، خيلی از آدمهايی که در بالای شهرها زندگی ميکنند ، اصلا نميتونن تصور کنن که زاغه نشينی و زندگی درحومه شهر چقدر ميتونه وحشتناک باشه ، ۹۰ درصدشون هم تا حالا اون مناطق پايين شهر رو نديدن ، همين جور داشتم با خودم فکر ميکردم که چرا من نبايد توی يک خانواده ثروتمند به دنيا آمده باشم و يا چرا اينقدر بايد بدبخت باشم ، يک لحظه از تصميمی که گرفته بودم منصرف شدم و امودم برگردم خونه ، ولی خب ديگه راهی برام نموتده بود ، احتياج وحشتناکی به پول داشتم ، رفتم کنار خيابون واستادم ، استرس وحشتناکی داشتم ، دو دقيقه نگذشت که&amp;nbsp;چند تا ماشين جلوی پام ترمز زدن ، يکيشون يک هوندا سوييک قرمز بود ، از ماشينش خوشم اومد و طرفش رفتم ، جوونکی ۲۰ ساله پشت نشسته بود ،&amp;nbsp;در جلوی ماشين رو باز کردم و سوار شدم ،&amp;nbsp;اون پسری که سوار ماشينش شده بودم ، از اينکه بدون هيچ گونه حرفی و يا هيچ پرسشی در مورد قيمت سوار شده بودم تعجب کرد ، خب حق هم داشتم ، چون هنوز آماتور بودم ، خلاصه قرار شد برای دو ساعت ۶۰ هزار تومن بگيرم&amp;nbsp;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;پسرک جلوی يک رستوران خيلی شيک نگه داشت و گفت که پياده شم . بريم با هم غذا بخوريم ،&amp;nbsp;حالم اصلا خوب نبود&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;، &lt;FONT face=Arial size=4&gt;وای چه جايی شيکی بود ، بيشتر مشترياش دختر و پسرهای جوون بودن ، رفتيم پشت يک ميز دو نفره &amp;nbsp;نشستيم ، گارسون اومد و پسره سفارش دو تا پيتزای مخصوص رو داد ، غذا رو آوردن ، اصلا ميلی به خوردن نداشتم ، ولی خب دلم نميامد از پيتزا بگذرم ، چون هميشه آرزو داشتم هر شب شام پيتزا بخورم ، شام رو خورديم و به سمت خونه پسره راه افتاديم ، اصلا با پسره حرف نميزدم ، يعنی حرفی برای گفتن نداشتم ، اون هم هيچ حرفی نميزد ، به خونشون رسيديم ، يک خونه ويلايی شيک و بزرگ ، دو تا بوق زد و يکی در رو براش باز کرد و رفتيم تو . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;خونه بسيار شيک و بزرگی بود ، چراغهای ساختون خاموش بود ، خلاصه رفتيم تو ، پسره که اسمش حامد بود گفت که مامان و باباش برای سر زدن به خواهرش رفتن به فرانسه و اون تنهای ، پسره ساده ای بود ، ولی از اون پولدارها که نميدونن پولهاشون رو چه طوری خرج کنن ، از کارم پشيمون شده بودم ، ولی ديگه دير شده بود ، چون حامد داشت اتاق خواب رو آماده ميکرد ، بغض گلو رو گرفته بود ، روی يک مبل نشستم و به فکر فرو رفتم ، به کاری که ميخواستم بکنم و اينکه چرا بايد اينقدر بدبخت باشم ، حامد اومد و دستمو گرفت و با خودش به طرفه اتاق خواب برد ، به اتاق خواب رسيديم ، يک اتاق بزرگ با يک تخت فوق العده زيبا و نرم ، حامد دو تا ليوان رو پز از مشروب کرد و يکيشو به من تعارف کرد ، اولش گفتم نميخوام ، که حامد گفت : بيا بخور ، که حالش با اين بيشتر ، ليوان رو سر کشيدم ، يک حالت بدی به هم دست داد ، ميخواستم بالا بيارم ، حامد يک ليوان ديگه برام پر کرد ، مثل ديوانه ها اون رو هم سر کشيدم ، سرم داشت گيج ميرفت ، حامد اومد و شونه هامو به طرف عقب هل داد و منو رو تخت خوابوند ، دستشو از زير لباسم کرد تو شروع کرد به ور رفتم با سينه هام ، يه کم ور رفت بلند شد و سريع لباساشو در آورد و يک کاندوم سر کيرش کشيد و دوباره اومد سراغم ، حالم اصلا سر جاش نبود ، مست مست بودم ، هوای خنکی به تنم خورد و فهميدم که حامد لباسامو در آورده ، داشت مثل ديوانه ها سينه هامو ميخورد ، داشتم شهوتی ميشدم ، انگشتمو به سمت کسم بردم و شروع کردم به فرو کردن انگشتم تو کسم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;تو يه عالم ديگه ای بودم ، که يه دفعه سنگينی رو بردن حس کردم و بعدش حس کردم يه چيزی داخل کسم رفت ، دردم گرفت ، حامد روم خوابيده بود و داشت کيرشو تو کسم عقب جلو ميکرد ، از شدت حشر داشتم ديوونه ميشدم ، هنوز مست بودم و برام مهم نبود که دارم چه گناهی عظيمی رو مرتکب ميشم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;همون طور که روی تخت خوابيده بودم ، حامد اومد و پاهامو گذاشت سرشونش و شروع کرد به کردنم از کون ، درد عجيبی داشت ، ولی داشتم لذت ميبردم . خلاصه يک ۲۰ دقيقه ای حامد هر کاری خواست کرد تا اينکه خواست آبش بياد ، سريع کاندوم رو از سر کيرش برداشت ، و دو تا دست رو کيرش کشيد و آب کثافتش ريخته شد روی من ، بعد يک دستمال آورد و آبشو پاک کرد و خودشو انداخت تو بغلم ، اثر مشروبها داشت از بين ميرفت ، حامد شروع کرد به لب گرفتن ، ديگه بی حس و حال شده بود ، من هم همين طور ، تا اينکه همون جور خوابم برد ، چشمامو که باز کردم ساعت نرديکای ۱۲ بود ، حامد لباساشو پوشيده بود ، ولی من همون جور لخت بودم ، حامد گفت : خواب خوبی بود ، من هم گفتم : ببخشيد خيلی خسته بودم ، بعدشم اون همه مشروب و اون همه تقلا باعث شد خوابم ببره ، حامد گفت پاشو لباساتو تنت کن تا ببرم يک جايی برسونمت ، بلند شدم لباسامو تنم کردم ، رفتم دست و صورتمو شستم ، داشت حالم از خودم به هم ميخورد ، از اينکه چقدر پستم و چه قدر هرزه ، اومدم بيرون و سوار ماشين حامد شديم ، حامد منو تا جايی تقريبا نزديکای خونمون رسوند و وقتی که خواستم پياده شم يک بسته صدتايی هزاری به من داد و گفت : قرارمون شصت هزار تا بود ، ولی چون زيادی به هم حال دادی صدتا بهت دادم ، بعدشم گازو گرفت و رفت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;دوست داشتم اون پولهای لعنتی رو آتيش بزنم ، ولی حيف که به اون پولها احتياج داشتم ، به سمت خونه راه افتادم ، ساعت يک و نيم نصفه شب بود که به خونه مون رسيدم ، مادرم بيدار بود و با زحمت گفت که کجا بودی و بعدش سرفه امونش نداد و همون جور سرفه کرد ، سريع براش يه ليوان آب آوردم و دادم خورد و گفتم ، مگه دکترتون نگفته نبايد حرف بزنين ، خب بيرون بودم و طول کشيد بيام . دوست نداشتم تو چشماش نگاه کنم ، ازش خجالت ميکشيدم ، ميترسيدم از چشمام بفهمه که چه گناه عظيمی کردم ، بلند شدم&amp;nbsp;و رفتم يک گوشه نشستم ، پولها رو در آوردم و گذاشتم جلوم ، چرا بايد بعضيها برای رسيدن به پول دست به همه کار و بدبختی بزنن ، ولی بعضيا شب ميخوابن صبح بلند ميشن و ميبينن پولهاشو دو برابر شده ، ولی کاريش نميشد کرد ، تو هموين فکرها بودم که خوابم برد ، صبح که بلند شدم ، اولين کاری که کردم اين بود که رفتم برای مادرم دوا بخرم و ۸۰ هزار تومن پول اون دواها رو دادم ، واقعا چرا بايد خرج دوا و درمون که يکی نيازهای مهم جامعه هست اينقدر گرون باشه ، چرا بايد دو تا بسته قرص با يک آمپول ۸۰ هزار تومن بشه ( تازه دو سال پيش ) ، واقعا اونهايی که اين پول رو ندارن بايد چی کار بکنن ، بعد ميگن چرا آمار زنهای خيابونی و يا آمار دزدی و جرم و جنايت زياده ، خب معلومه ديگه وقتی کسی در فقر دست و پا بزنه ، خب معلومه که دست به هر کاری ميزنه تا بتونه يه کم خودشو از منجلاب فقر و نداری بيرون بکشه ، وگرنه هيچ زن و يا دختری برای لذت سکس و يا از رو شکم سيری&amp;nbsp;دست به خودفروشی نميزنه ، فقط يک عده اون بالا نشستن و همش شعار ميدن ، که اين وضع خوب ميشه ، &amp;nbsp;ولی روز به روز وضع اين مردم بدتر ميشه و خانواده های بيشتری به جمع فقرای اين مملکت اضافه ميشه ،&amp;nbsp;چرا بايد اينقدر خانواده فقير و تهيدست وجود داشته باشه ؟&amp;nbsp;کی وضع ايرانی جماعت اينقدر اسفناک بوده ؟&amp;nbsp;واقعا اين هم پول نفت و گاز و سرمايه های مليمون کجا ميره ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;قسمت آخر اين خاطره طولانی رو در مطلب بعدی بچه های سکسی خواهيد خوند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;A class=links href="http://www.kids-ha.com/" target=_blank&gt;کيدزها دات کام&lt;/A&gt; اولين سايتی هست که عضو مجمع کيدزها شده است ، يک سايت تفريحی و زيبا که هم امکانات تفريجی داره و هم امکانات آموزشی و مفيد برای وبلاگ نويسان . البته اين سايت از لحاظ موضوعی هيچ ربطی به بقيه اعضا گروه کيدزها نداره ، به گفته گرداندگان اين سايت ، فقط از لحاظ اسمی با بقيه اعضا گروه وجه اشتراک دارن ، خلاصه حتما به اين سايت سر بزنيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;A class=links href="http://badkids.blogspot.com/" target=_blank&gt;بچه های بد&lt;/A&gt; هم پروکسی شد ، ولی فرهاد دوباره آدرسشو عوض کرد ، در ضمن فسمت سوم خاطرات مردی با آلت تناسليه ۴ متر واقعا خوندنيه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6476642-108549340163058688?l=3xkids.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/108549340163058688'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/108549340163058688'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3xkids.blogspot.com/2004_05_23_archive.html#108549340163058688' title=''/><author><name>Mitra </name><uri>http://www.blogger.com/profile/09653185127056645765</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6476642.post-108357071094914868</id><published>2004-05-03T00:50:00.000-07:00</published><updated>2004-05-03T00:56:09.360-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;برگهايی از دفتر خاطرات يک فاحشه - قسمت سوم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ۱۴ / ۲ / ۱۳۸۳&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;سلام ، مطلب اين دفعه قسمت سوم برگهايی از دفتر خاطرات يک فاحشه است ، اگه شما از ابتدا اين داستان رو نخوندين ، ميتونين در مطالب قبلی من که زير اين مطلب قرار داره ، ابتدای اين داستان رو بخونين و بعد بياين اين قسمت جديد رو بخونين .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;---------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;من و مژگان تنها شده بوديم و هيچ پولی هم نداشتيم ، چون قبل از اينکه ما رو تو کيسه بکنن ، هر چی پول داشتيم رو گرفتن ، از شهر خودمون هم خيلی دور بوديم ، اون وقت شب همه جا ساکت و وحشتناک بود ، نميدونستيم بايد چی کار کنيم ، مژگان ميگفت که بهتره بريم کنار جاده اصلی واستيم شايد ماشينی اومد و ما رو سوار کرد . برای همين به سمت جاده ای که از شهر خارج ميشد راه افتاديم ، حدود ۲ ساعت پياده دفتيم تا رسيديم به اون جاده ، ساعت حدودای ۵ بامداد بود و ما همين طور کنار جاده راه ميرفتيم ، هر از گاهی يک ماشين رد ميشد و بوقی برای ما ميزد ، وقتی ميفهميد که ما ميخوام از بندر عباس به مشهد بريم ، راهشو ميگرفت و ميرفت ، ديگه داشتيم نااميد ميشديم ، خسته و کوفته بوديم که يک&amp;nbsp;تريلی اومد و برای ما نگه داشت ، وقتی از مقصدمون با خبر شد و همچنين وقتی فهميد که ما هيچ پولی نداريم گفت که اون هم مسيرش مشهد و به يک شرط ما رو سوار ميکنه و شرطش هم اين بود که ما يک جوری در راه خستگی رو از تنش در بياريم و يا به زبون ساده تر يه حالی بهش برسونيم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;من اولش مخالفت کردم ، ولی مژگان گفت که اصلا تو کاريت نباشه و نميزارم به تو حتی دست بزنه و گفت اين تنها شانس مايه ، ولی بازم من مخالفت کردم که مژگان به زور منو سوار کرد ، راننده تنها بود و شوفر نداشت و ما رفتيم جلو نشستيم و همين که ماشين راه افتاد ، من از فرط خستگی خوابم برد ، وقتی چشمامو باز کردم ديدم که ماشين واستاده و ساعت حدود ۱۰ است ، دور و برم نگاه کردم و ديدم کسی نيست * که ديدم صداهايی جيغ مانند از عقب مياد ، تريلی طرف يک حالتی داشت که پشته صندلياش حالت تخت خواب بود ، تازه اومدم سرمو برگردونم که راننده از پشت دستشو گذاشت روی سينه هام و شروع کرد به مالوندن ، اصلا انتظار همچی کاری رو نداشتم که يک دفعه صدای مژگان اومد و با داد گفت : عوضی مگه قرار نبود به اون کار نداشته باشی و راننده هم بيخيال شد ، سرمو برگردونندم که ديدم مژگان و راننده به صورت لخت تو بغل هم هستند و راننده مشغوله ، وقتی چشمم به چشم مژگان افتاد از خجالت سرشو برگردوند طرف ديگه ، حالم داشت به هم ميخورد از اين که چقدر بعضی ها بی شرفن و چقدر بعضيها بد بخت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;يک نيم ساعت بعد ماشين راه افتاد ، البته اينو بگم که راننده ماشينو به جاده خلوت و پرتی آورده بود ، راه افتاديم&amp;nbsp; کم که رفتيم راننده نگه داشت و گفت که من و مژگان بريم در قسمت بار و در جايی پنهان شويم ، چون داشتيم به پليس راه ميرسيديم ، ما هم رفتيم در جايی که فقط ميگی برای پنهان کردن آدم ساخته شده بود مخفی شديم . من ديگه در راه اصلا با مژگان حرف نزدم ، اون هم همين جور بيشتر تو فکر بود و يکبار به حال خودش شروع کرد به زار زار گريه کردن ، واقعا حق داشت چون هيچوقت انسانی پيدا نميشد که بدون هيچ چشمداشتی دو دختر رو از بندر عباس تا مشهد مفت ببره . شب شد و راننده ماشين رو در محلی ساکت و خولت نگه داشت و موقع خواب مژگان بيچاره رو صدا کرد تا با هم همبستر بشن ، وقتی مژگان ميخواست بره برگشت و به من گفت : که به خدا از روی اجبار اين کارو ميکنم و رفت . دوباره صبح شد و ماشين راه افتاد ديگه به مشهد نزديک شده بوديم و آخرين پليس راهها بود ، که گفتن بايد ماشين رو بگردن ، البته ما جامون جوری بود که راننده مطمئن بود ديده نميشيم ، ولی نميدونم اون مامورها چه طوری تونستن مارو پيدا کنن ، بله ماشين توقيف شد و ما هم در بازداشتگاه همون پليس راه بازداشت شديم ، البته به اضافه راننده . نميدونم چقدر اونجا بوديم ، ولی فکر ببيشاز ۱۲ ساعت بود که در بازداشتگاه باز شد و مردی حاجی مانند با کلی ريشو و تسبيح وارد شد و اول ما رو يه نگاهی کرد و گفت : دو دختر فراری در قسمت بار يک تريلی ، جالبه ، ميدونين که ما ميتونيم شما رو ببريم بديم به کانونی جايی&amp;nbsp; يا اونا شما اينقدر نگه ميدارن تا به گه خوردن بيفتين و يا هم برميگردونتون پيش خانواده هاتون ، ولی يک راه حل بهتر است ، که شما ميتونين همين فردا آزاد بشين و تازه ما شما رو با ماشين عقديتی سياسی هم ميبريم&amp;nbsp;تا ديگه کسی جرات گير دادن به شما دخترهای خوشگل رو نداشته باشه و&amp;nbsp;هر جا هم&amp;nbsp;خواستين پيادتون ميکنيم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;مژگان پرسيد که اين راه حل دوم چيه . که اون مرده گفت يعنی شما نميدونين ،&amp;nbsp;راه حل دوم اينه که شما با ما امشبو تا صبح صفا کنيم ، اينو که گفت برق تمام وجود منو گرفت ، اصلا نميتونستم&amp;nbsp;باور کنم که کسی با اين حاضر مومن گونه تا اينقدر پست باشه ، منو مژگان اولش امتناع کرديم&amp;nbsp;، ولی اون حاجيه يکی تو گوش مژگان زد و گفت فکر کردين دسته خودتونه ، همينکه گفتم و بعد&amp;nbsp;دو تا سرباز رو صدا زد و اونا اومدن ما رو بردن ، هرچی مژگان اون موقع داد زد که من اينکاره نيستم و اونا هر بلايی ميخوان سر خود مژگان بيارن ، تو گوشش نرفت و من رو هم بردن ، ترس عجيبی&amp;nbsp;گرفته بودم ، اصلا فکر نميکردم کارم به اينجا بکشه ، منی که به اميد يک&amp;nbsp;زندگی بهتر از خونه لعنتی فرار کرده بودم ، حالا داشتم به سمت تباهی ميرفتم ، خلاصه ما رو به اتاقی ديگه ای بردن و اون دو سرباز ، به اضافه خود حاجی اومدن و حاجی هم در&amp;nbsp;رو قفل کرد ، هر چی داد ميزديم هيچ فايده ای نداشت اون دو تا سرباز به صورت وحشيانه ای شروع کردن به در آوردن لباسهای مژگان و&amp;nbsp;خود حاجی هم اومد سراغه من ، دستی به صورت کشيد و روسريمو در آورد ، هر چی قسمش دادم که اينکارو با من نکنه ،&amp;nbsp;فايده نداشت ، ديدم اينطوری فايده نداره به سمتش حمله ور شدم ، که يکی از اون سربازها با باتوم محکم زد پشت پام و من هم افتادم زمين و از درد با خودم پيچيدم ، مژگان که&amp;nbsp;اين صحنه رو ديد ، اون هم به طرف حاجی حمله ور شد و صورت حاجی رو پنگول کشيد که باعث شد صورت حاجی خونی بشه ، حاجی هم کمربندشو در آورد و به جون مژگان افتاد و&amp;nbsp;اون يکی از سرباز ها هم با باتوم افتاد به جون مژگان ، بعد که حسابی مژگان رو زدن ، دو تا سربازها اونو کشون کشون از اون اتاق بيرون بردن ،&amp;nbsp;حاجی هم اومد بالای سرم و شروع کرد به در آوردم لباسام ، اصلا نميتونستم باور کنم ، ولی حالا من&amp;nbsp;خودمو&amp;nbsp;به صورت لخت در دستان يک&amp;nbsp;آدم حيوون نما ميديدم ، ولی اون اصلا عين خيالش نبود و با دست شروع کرد به مالنودن تمام بدنم ، داشتم گريه ميکردم و قسمش ميدادم ، ولی هيچ فايده نداشت ،&amp;nbsp; حاجی&amp;nbsp; شروع کرد به درآوردن لباساش ، منو تو بغل گرفت و تن پر مو و&amp;nbsp;کثافتشو به تن لطيف من&amp;nbsp;ميماليد ، يه کم که گذشت شورتشو هم در آورد و منو خوابوند و شروع کرد کيرشو مالوندن به صورتم ، و اشکامو با کيرش پاک کرد ، ولی من بازم داشت گريه ميکردم که اون کيرشو کرد تو دهنم و بهصورت وحشيانه تا ته کرد تو دهنم ، داشت حالم به هم ميخورد ، سرمو برگردوندم و بالا آوردم ، حاجی که اينو ديد از ساک زدن من منصرف شد و بدون معطلی کيرشو کرد تو کسم ، سوزش بدی در کسم حس کردم و فهميدم که پرده بکارتم پاره شده ، حاجی کيرشو کشيد بيرون و خونه از کسم راه افتاد ، همون موقع به سربازاش گفت که بچه ها اين باکره بود و دوباره کارشو شروع کرد ، ديگه گريه نميگردم و ديگه برام فرقی نداشت که دارن باهام چی کار ميکنن ، چون ديگه آب از سرم گذشته بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;اينقدر در حين کرده شدن بيحال شده بودم که خوابم برده بود و وقتی چشمامو باز کردم ديدم تو بازداشتگاهم و از مژگان خبری نبود . خيلی گرسنم بود ، چون از ديروز هيچی نخورده بودم ، يک حس عجيبی داشتم ، يک حالت در قسمت کسم بود ، ميدونستم که به خاطر اين است که پرده ديگه ندارم ، داشتم ديوونه ميشدم ، دلم به حال مژگان ميوسخت ، چون به خاطر من اينقدر کتک خورده بود ، و حالا هم هيچ اثری ازش نبود ، شروع کردم به داد و فرياد زدن ، که يکی از همون نگهبانهای ديشبی اومد و در بازداشت گاه رو باز و کرد و اومد به من گفت چه کرگته ، که من هم گفتم مژگان رو کجا بردين ، اولش نخواست جواب بده ، ولی اينقدر قسمش دادم که بگه تا اينکه گفت همون صبح زود فستادنش به کانون ، اينو گفت و رفت ، واقعا ناراحت شدم ، چون هميشه می گفت که اگه سرو کارش به کانون بکشه ، حتما خودکشی ميکنه ، مطمئن بودوم که ديگه اونو نميدونم و الان هم ديگه نميدونم کجای و چه بلايی سرش در اومده ، واقعا وقتی مملکتی به حق زن و دختر و حتی حق حقوق دخترهای فراری توجه نميکنه ، خب معلوم که همين جوری ميشه ، خلاصه اون روز هم تا شب توی اون پاشگاه بودم که فکر کنم حدود ساعتهای ۱۱ شب بود که يکی اومد در پاسگاه رو باز کرد و گفت که به خاطر قول حاجی حالا قراره منو با ماشين عقیدتی سياسی به شهر ببرن ، و همين کار رو کردن ، از اونجا تا مشهد حدود يک ساعت و نيم طول کشيد و بعد ماشين رو گوشه ای نگه داشت و منو مثل يک حيوون از ماشيت پرت کدند بيرون و ماشين راه افتاد و رفت . هوا سرد بود و من هيچ پولی نداشتم ، دوست داشتم توی خيابون داد بزنم که چه بلايی سرم آوردند و يا برم شکايت کنم ، ولی ميدونستم فايده نداره و توی اين مملکت کی به فکره يک دختر تنها و بيچاره هست و کی دلش برای همچی دختری ميسوزه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;تصميم گرفتم برگردم به خونه و تمام ماجرا رو برای مادرم تعريف کنم و از پدرم هم معذرت خواهی کنم و با همون پسری که به خواستگاريم اومده بود اگه قبول کنه ، ازدواج کنم ، تو زندگی تو اون خونه از زندگی با اين فلاکت بهتره ، جايی که منو پياده کرده بودن ، تقريبا ميشه گفت نزديک خونه ما بود ، شروع کردم به پياده رفتن ، خيلی راه رفتم ، حدود ۳ ساعت در تاريکی شب پياده روی کردم ، تو اون هوای سرد تا اينکه بالاخره به خونمون رسيدم ، بيش از ۱ سال بود که از اون خونه فرار کرده بودم و حالا دوباره برگشته بودم ، در خونمون با کمی هل دادن باز شد و من رفتم تو ، ولی چه صحنه ای ديم ، پدرم که نبود و مادرم هم در بستر افتاده بود و خواهرم که قبلا گفتم با مردی همسن بابام بود خونه ما بود و البته اون موقع خواب بود که از صدای در بيدار شد ، و وقتی ديد اومد منو بغل کرد و فقط گريه کرد و همش ميگفت کجا بودی ، من هم تصميم گرفته بودم که اوضاع رو بد تر نکنم و اون ماجرای بازداشتکاه رو تعريف نکنم ، که الکی گفتم تهران بودم و کار ميکردم و حالا برگشتم ، و گفتم که تمام پولامو رو دزدين و بعد من ازش پرسيدم که چرا مامان ايطوری شده ، بابا کجای و چطور تو تونستی از شوهرت اجازه بگيری و بيای ،و اون هم گفت که بابا و يکی از داداشام رو به خاطر حمل مواد مخدر دستگير کردن و حدود سه سال براشون بريدن و گفت که مامانم هم هفته پيش در موقع کلفتی خونه يکی از پولدارها از بالای نردبون افتاده و به اين روز در اومده و صاحبخونه هم حتی يک قرون برای خرج بيمارستان مامان نداده ، و همچنين گفت که شوهرم فقط يک هفته اجازه داده تا اينجا بيام و خدا تو رو رسوند ، وگرنه مجبور بودم مامان رو تنها بزارم و برگردم به اون جهنم سابقم ، تو که نميدونی تو اون خونه چه خبره ، تازه اين يک هفته هم که اجازه داده به خاطر اينه بوده که خود شوهرم مسافرت بوده و فردا حتما مياد دنبالم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;روز بعد شد و همون صبح شوهر خواهرم اومد خونه ما و با داد و فرياد خواهرمو برد خونشون و حالا من شدم و تنها ، خواهرم گفته بود که بايد برای مادرم دوا بگيريم چون همه دواهاش تموم شده بود ، ولی هيچ پولی اون موقع نداشتيم ، نميدونستم بايد چی کار کنم ، دوست داشتم از همه چيز انتقام بگيريم ، از خودم از مردم&amp;nbsp;، از اينکه به اين راحتی عفتمو از دست داده بودم ، ديگه نميخواستم کلفتی کنم&amp;nbsp;، تصميم خودمو گرفته بودم ، ميخواستم از فردا برم دنباله فاحشگی&amp;nbsp;، تمام راههاش رو هم از مژگان ياد گرفته بودم ، چون ديگه چيزی برای از دست داشتن نداشتم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;---------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;خب اين هم قسمت&amp;nbsp;سوم اين خاطره ، ادامه اين خاطره در مطلب بعدی وبلاگ بچه های سکسی دنبال ميشود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;A class=links href="http://badkidss.blogspot.com" target=_blank&gt;بچه های بد&lt;/A&gt; يک مطلب طنز و البته ضد فمنيستی نوشته که خوندنش خالی از لطف نيست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;اگر من رييس جمهور بودم رو در &lt;A class=links href="http://dangerkids.blogspot.com" target=_blank&gt;بچه های خطرناک&lt;/A&gt; بخونين .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;A class=links href="http://loverkids.blogspot.com" target=_blank&gt;بچه های عاشق&lt;/A&gt; هم بالاخره از دست پرشين بلاگ&amp;nbsp;خسته شد و راهی بلاگ اسپات شد ، مطلب جديدش خوندنيه .&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6476642-108357071094914868?l=3xkids.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/108357071094914868'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/108357071094914868'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3xkids.blogspot.com/2004_05_02_archive.html#108357071094914868' title=''/><author><name>Mitra </name><uri>http://www.blogger.com/profile/09653185127056645765</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6476642.post-10819261453430840</id><published>2004-04-14T00:01:00.000-07:00</published><updated>2004-04-19T23:43:40.030-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;با سلام خدمت شما ، مطلب اين دفعه يک خاطره فوق العاده زيبا از شراره از تهران ميباشد ، البته قرار بود اين دفعه قسمت سوم برگهايی از دفتر خاطرات يک فاحشه ، ولی از اونجايی که اين خاطره خيلی قشنگ بود ، صلاح رو بر اين دونستم که اين دفعه اين مطلب رو بزارم و ادامه داستان فاحشه رو در مطلب بعدی دنبال ميکنيم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;*********************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;IMG style="WIDTH: 257px; HEIGHT: 153px" height=170 alt="" hspace=1 src="http://www.kids-ha.com/homefile/3ki.jpg" width=367 vspace=1 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;سلام اسم من شراره است&amp;nbsp;و الان ۲۸ ساله هستم ، ۴ سال قبل ازدواج کردم که بعد از دو سال زندگی مشترک ، کارم با همسرم به طلاق کشيده شد ، خب برای من که يک دختر حشری بودم خيلی سخت بود که بودن شوهر بمونم ، برای همين توی اين مدت بعد از طلاق ، فقط با پسر داييم که ۳ سال از من کوچيک تره سکس داشتم ، ولی خاطره ای که ميخوام براتون بگم ، يک سکس معمولی با هومن ( پسر داييم )&amp;nbsp;نيست ، بلکه يک سکس خفن است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;هميشه آرزو داشتم که با بيش از يک مرد در سکس داشته باشم ، يعنی دوست داشتم همزمان با دو و يا سه نفر مرد کير کلفت سکس داشته باشم ، برای همين به هومن سپردم که اين دفعه که خواست به خونمون بياد ، دو تا ديگه از دوستاش رو هم بياره تا اولين سکس چند نفره رو هم امتحان کنم . از اونجايی که من بهد از طلاق از شوهرم در خونه پدر و مادرم بودم ، نميشد که يه دفه هومن با دو تا مرد ديگه بياين تو خونه ، البته خود هومن هر وقت که ميخواست ميتونست بياد ، چون بهانه اومدن هومن خونه ما اين بود که اون به من کامپيوتر ياد بده ، چون ليسانس کامپيوتر بود و به همين هوا با هم يه حال اساسی ميکرديم ، خلاصه مامان و بابام برای سر زدن به خواهرم راهی کرج شدن و حالا ديگه توی خونه تنها شدم ، به هومن زنگ زدم و گفتم که خونمون خاليه و امروز بهترين موقع برای اون سکس چند نفره ، اون هم به من گفت که ساعت پنج بعد از ظهر با ۲ تا از دوستای کير کلفتش مياد خونه ما .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;حال عجيبی داشتم ، چون تا اون روز همچی کاری رو نکرده بودم ، برای همين خودم رو آماده کردم برای اين سکس ، اول از همه کس رو به اصطلاح بلوری کردم تا بيشترين لذت رو از من ببرن ، ساعت داشت ۵ ميشد ، لباسامو در آوردم و فقط با يک شورت منتظر اومدن هومن و دوستاش شدم . ساعت ۵ و ده دقيقه بود که صدای زنگ در اومد ، در رو باز کردم و همون با دو تا از دوستاش اومدن تو ، من هم تو اتاقم منتظرشون نشستم ، هومن ميدونست که من هميشه سکس رو تو اتاق خودم دوست داشتم ، در اتاق رو باز کرد و با دوستاش وارد شدن ، من هم با اون وضعم بلند شدم و با هاشون سلام کردم و هومن گفت : خودتو که آماده کردی ؟ من هم گفتم : آره ميخوام امروز جرم بدين . هومن هم گفت : مطمئن باش ، چون کير کلفت ترين دوستام رو آوردم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;روی تختم نشستم و هومن هم اومد کنارم نشست ، دوستاش هم داشتن ما رو نگاه ميکردن ، لابد با خودشون گفتم ، که اين هومن چه دختر عمه جنده ای داره ، خلاصه هومن مثل هميشه سينه هامو تو دستاش گرفت ، من هم شروع کردم به مالوندن کيرش از رو شلوار . ديدم که مالوند کير از رو شلوار که فايده نداره ، برای همين&amp;nbsp;کمربند شو بازکردم و شلوارشو يه کم کشيدم پايين و کيرشو در آوردم و بدون معطلی تو دهانم بردم ، گرمای کيرش يه حال خوبی بهم داد ،&amp;nbsp;هومن فقط نشسته بود و کاری نميکرد و من فقط براش ساک ميزدم . دو سه دقيقه که ساک زدم ، سرمو بالا آوردم و به دوستای&amp;nbsp;هومن گفتم&amp;nbsp; نکنه شما اومديم اينجا که فقط ما رو نگاه کنين ، هومن خندش گرفت و به دوستاش گفت که زود باشين ديگه ، اونها هم بدون معطلی لباساشونو در آوردن ، وای چه کيرايی داشتن ، شق شق و بزرگ ، اومدن سراغم . اول هومن روی تخت دراز کشيد و من هم از پايين شروع کردم براش ساک زدن ، و يکی از دوستای اون هم اومد و نشست زير من و شروع کرد به ليس زدن کسم ، اون يکی فقط داشت بدنمون دست مالی ميکرد ،&amp;nbsp;هومن بلند شد و جاشو به يکی از ديگه از دوستاش داد و حالا من داشتم برای اون دوستش ساک ميزدم و هومن هم اومد پشتم و آروم کيرشو تو کسم کرد ، و بعد شروع کرد به تلمب زدن ، ديگه مثه سگ حشری شده بودم ، و کير اون پسره رو با حرص و ولع تمام ميخوردم ، هومن و هم با شدت داشت منو از کس ميکرد ، داشتم ديوونه ميشدم که هومن کيرشو در اورد و بعد از چند ثانيه حس کردم که پشتم داغ شد ، سرمو بر کردوندم و ديدم&amp;nbsp;هومن آبش اومده و&amp;nbsp;همه رو ، &amp;nbsp;رو پشتم خالی کرده و بعد شم خودش با دستمال پاک کرد ، هومن رفت يک کنار تا کيرش دوباره شق کنه و اون يکی دوستش اومد و کيرشو با تموم فشار کرد تو کسم ، بد جوری دردم گرفت و آخ بلندی گفتم ، چون کيرش از هومن کلفتر بود ، اون هم شروع کرد به تلمب زدن ، ديگه ساک زدن رو ول کرده بودم ، لذتی عجيبی داشت ، چشمامو بسته بودم و داشتم با تموم وجود لذت ميبردم ، که يک دفه حس کردم يه کير ديگه رفت تو سوراخ کونم ، با فشار وارد شد ، دادی کشيدم که هومن گفت : مگه خودن نگفتی ميخوای جر بخوری ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;با اين که درد فراوونی داشت ، ولی لذت هم داشت ، يه دو سه دقيقه همون جور گشذت ، که هومن اومد و دوستاشو کشيد کنار و بعد به من گفت که روی تخت بخوابم ، البته قبلش يکی از اون پسرا اومد و خوابيد و من هم به پشت روش خوابيدم ، پاها دادم بالا و اون کيرشو درست گذاشت رو دهانه کونم ، هومن هم اومد اين ور تخت و سرمو به طرف بالا کشيد و اون يکی دوستش هم ، اومد رو ی من ، و کيرشو گذاشت در دهانه کسم ، و همزمان با هم شروع کردن به گاييدن من ، يکی کيرش تو کونم و اون يکی ديگه هم در کسم&amp;nbsp;، هومن هم از بالا کيرشو کرد&amp;nbsp; تو دهنم و از اونجايی که سرم به سمت عقب و بالا بود ، ميتونست کيرشو تا هر جايی که ميخواست تو دهنم بکنه ، و اون هم کيرشو تا جای تخماش کرد تو دهنم که تخماش چسبيد به لبام و سریع کيرشو کشيد بيرون ، همينکه کشيد بيرون سرم بلند کردم و يه جورايی ميخواستم هوق بزنم ، که هومن سرم گرفت و کشيد پايين ، خنده ای از روی شهوت بهش زدم و اون دوباره کيرشو کرد تو دهنم و اين دفعه با دستاشم شروع کرد به بازی کردن با سينه هام ، داشتم با تمام وجود از اون سکس لذت ميبردم ، توی جفت سوراخام که دو تا کير کلفت بود ، کير هومن هم که تو دهنم بود و سينه هام هم&amp;nbsp;تو دستای هومن ، معنای واقعی سکس اون بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;ديگه ارضا شده بودم ، اون يکی که کيرش تو کسم بود ، کيرشو در آورد و با دو تا دست رو کيرش کشيد و آبش فوران زد روی بدنم ، اون يکی هم که زيرم بود خودشو از زيرم کشيد بيرون و اون هم آبشو روی بدنم خالی کرد ، حالا فقط هومن مونده بود کيرشو گرفتم ، و من براش شروع کردم به جلق زدن ، شش هفت بار که دستمو بالا پايی کردم ، آبم هومن هم اومد و اون آبش رو صورتم پاشيد و بعد هم کيرشو تو دهنم کردم تا باقی آبشو بخورم ، ديگه نايی برام نمونده بود ، لذت واقعی سکس رو برده بودم و حالا ديگه بی رمق و بيحال بودم ، ديگه نميتونستم تکون بخورم ، دوستای هومن هم ديگه داشتن لباساشونو تنشون ميکردن تا برن ، هومن اومد کنارم و دستمو گرفت و منو نشوند و گفت : اميدوارم که اون لذتی رو که خواستی بودی ببری؟&amp;nbsp;من هم يک خنده تحويلش دادم ، که يعنی آره از اون چيزی هم که بود بيشتر حال داد ، هومن يک لب ازم گرفت و گفت : شب که تنهايی دوست داری بيام پيشت ؟ من هم بهش گفتم آره ، ولی ديگه دوستاتو نيار . خنديد و گفت : شب ساعت ۱۱ ميام و تا صبح باهاتم و بعدش با دوستاش رفت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;راستش درسته که خيلی حال داشت ، ولی واقعا روی من فشار آورد و درده عجيبی داشت ، خلاصه اين هم يک خاطره از من بود که اميد وارم ازش خوشتون آمده باشه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;----------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;خب اين هم خاطره شراره بود ، ادامه داستان برگهايی از دفتر خاطرات يک فاحشه رو ميتونين در مطلب بعدی من دنبال کنيد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6476642-10819261453430840?l=3xkids.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/10819261453430840'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/10819261453430840'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3xkids.blogspot.com/2004_04_11_archive.html#10819261453430840' title=''/><author><name>Mitra </name><uri>http://www.blogger.com/profile/09653185127056645765</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6476642.post-108131947269933892</id><published>2004-04-06T23:25:00.000-07:00</published><updated>2004-04-06T23:34:58.873-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ff0000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;برگهايی از دفتر خاطره يک فاحضه ۲&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ۱۹/۱/۱۳۸۲&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;با سلام ، مطلب اين دفعه ، ادامه مطلب قبلی من يعنی برگهايی از دفتر خاطرات يه فاحشه است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;IMG style="WIDTH: 210px; HEIGHT: 260px" height=340 alt="" hspace=1 src="http://www.kids-ha.com/homefile/3x.jpg" width=248 vspace=1 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;-----------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;بعد از اينکه خواهرم رفت من و ماردم تنها شديم ،&amp;nbsp;۳ سال به همين صورت گذشت و من ۱۵ ساله شدم ، من و مادرم روزهای ۲ شنبه در خونه ای بسيار بزرگ کار ميکرديم ، که صاحبان اون خونه دختری هم اندازه من داشتن ، و بيشتر وظيفه من تميز کردن اتاق اون بود ، که فقط اتاقش دو برابر خونه ما بود و انواع و اقسام وسايل تفريحی رو داشت ، من و اون کم کم با هم دوست شديم ، به سوری که اون هم در تميز کردن اتاقش به من کمک ميکرد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;۱۶ ساله بودم که درم گفت : ديگه وقته ازدواجه منه و بايد با پسر يکی از دوستاش ازدواج کنم ، همون روز هم پسره با پدر و مادرش اومدن خواستگاريم ، پسر هم تابلو بود که مثه باباش معتاده ، ولی نه از اون معتادهای خراب ، خلاصه قيافشم که افتضاح ، هميشه دوست داشتم با مردی ازدواج کنم که معتاد نباشه و يه کم هم به سر وضعش برسه ، ولی اين هم معتاد بود و هم نه معيار ديگه رو داشت ، برای همين تصميم گرفتم که روی پدرم بايستم و با اين ازدواج تحميلی مخالفت کنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;وقتی اونا رفتن ، رفتم جلوی پدرم ايستادم و بهش گفتم که من به هيچ عنوان با اين پسره ازدواج نميکنم ، هنوز حرفم تموم نشده بود ، که پدرم آنچنان سيلی به من زد ، که سرم سوت کشيد ( و بعدا فهميئم به خاطر همون سيلی گوش طرف راستم کر شد ) و بعدشم شروع کرد به فحش دادن ، برادرام هم از پدرم حمايت کردن . ديگه داشتم ديوونه ميشدم ، اون شبو تا صبح گريه کردم ، اتفاقا روز بعد هم خونه همون دوستم که خيلی پولدار بود بايد ميرفتيم کارگری ، اونجا که بوديم دوستم مريلا ( همون بچه پولداره ) ، متوجه شد که خيلی ناراحتم و من هم تمام ماجرا رو براش تعريف کردم ، مريلا خيلی منو دلداری داد و وقتی فهميد که هيچ راهی جز ازدواج با اون پسر ندارم ، بهم گفت که بهتره از خونه فرار کنم ، پيشنهاد جالبی بود و من تا حالا بهش فکر نکرده بودم ، بهش گفتم تا هفته ديگه که دوباره بايد خونشون ميرفتم فکر ميکنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;تو راه هم که داشتيم خونه ميرفتيم ، نقشه فرار از خونه رو برای مادرم تعريف کردم ، و اون منو به اين کار تشويق کرد ، يعنی واقعا ازدواج با اون پسره شالاتان بد تر از مردن بود ، و بهترين کار ممکن در اون وضعيت فرار بود . تو اون يک هفته کلی فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که تنها فرار ممکنه منو از دست اين پدر کثافت نجات بده . هفته بعد که خونه مريلا بوديم بهش گفتم که فرار موافقم ، اون روز موقع که بايد ميرفتيم مريلا اومد و يک بسته به من داد و گفت توش ۱۰۰ هزار تومن پوله و گفت که اين حتما لازمت ميشه ، واقعا خوشحال شدم و ميرلا با تموم وجود در آغوش گرفتم . شب فرار فرا رسيد ، پدر و برادرام که خوابيدن ، ديگه آماده فرار از خونه شدم ، مادرم همش گريه ميکرد و قسمم ميداد که اونو از خودم بی خبر نزارم و من بهش قول دادم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;همه جا تاريک بود و من به سمت وسطهای شهر به راه افتادم . همه جا تاريک بود و شهر خلوت خيلی وحشتناک بود ، يک لحظه تصميم گرفتم که برگردم ، ولی بعد با خودم گفتم که نه ، حتی اگه بميرم هم به اون خونه بر نميگردم . آدمهايی که اون موقع شب در خيابون بودن ، همشون مثل من بد بخت بيچاره بودن ، نگاه های مردها واقعا وحشتناک بود .همين جور داشتم بدون هدف در شهر راه ميرفتم ، که ماشين نيرو انتظامی رو دادم و ياد نصيحت مريلا افتادم که گفت اگه دسته نيروهای انتظامی بيفتی بد بختی ، برای همين سريع رفتم خودم در پشت درختی مخفی کردم ، واقعا شانسم گرفت که منو نديدن ، در همون هنگام صدای دختری اومد که داشت منو صدا ميزد ، رفتم طرفش ، صورتی پر از آرايش داشت و يه وضع زننده ، رفتم سراغش و گفت : چيه تو هم مثه من الافی و خونه نداری . من هم گفتم نه . اونم گفت : پس فراری هستی . گفتم آره . يه نگاه به سر و روم کرد و گفت : بهت ميخوره هيچی نداشته باشه . گفتم نه ، فقط يه مقدار پول دارم . وقتی شنيد که پول دارم ، لحن صحبت کردنش خيلی بهتر شد و گفت که ميتونه در ازای گرفتن پول به من جا بده . قبول کردم و ۲۰هزار تومن بهش دادم ، وقتی اون پولا رو ديد ، گفت : بهت نميخوره اينقدر پول داشته باشی ، اسم من مژگانه و&amp;nbsp;فقط يادت باشه اونجا که رفتيم کسی نفهمه پول و پله داری ، که سه سوت تيغيدنت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;با هم راه افتاديم و بعد از ۱ ساعت پياده روی به خونه نيمه خرابيه ای رسيديم ، با کمی هل دادن در و باز کرد و رفتيم داخل ، يک خونه قديمی بود پر از اتاق بود که توی هر اتاق پر از آدم ، بيشتر اتاقها چراغش خاموش بود ، به پشت در يه اتاق رسيديم که چراغش روشن بود ، مژگان در رو باز کرد و داخل شديم ، يک اتاق کوچک که ۵ دختر ديگه داخلش بودن ، بعصيها خواب بودن و يکی ۲ تاشون بيدار که اونها داشتم با هم ورق بازی ميکردن ، مژگانو منو به اونا معرفی کرد و گفت که يه چند وقتی مهمونشونم ، اونا هم منو پذيرفتن . شب اول دور خونه هم گذشت صبح که شد همه دخترا با آرايشهای مختلف و با مانتو کوتاه&amp;nbsp;و يک وضع تابلو بيرون رفتن&amp;nbsp;و قرار شد من تو اتاق باشم و براشون غذا درست کنم ، مژگان هم بهم نصيحت کرد که اصلا با کسی از همسايه ها صحبت کنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;۶ ماه گذشت و من همون جا بودم ، با بقيه دخترا خيلی رفيق شده بودم و تازه فهميده بودم که اونا چی کاره هستن ، البته برام فرقی نداشت ، چون اونا هم مثل من بد بخت بودند و از روی بيچارگی به خود فروشی میپرداختند ، من هم اونجا بودم و زندگيمو ميکردم ، پولامم ديگه تموم شده بود ، ولی مژگان تذاشته بود که من از اونجا برم ، يک چند وقتی بود که يک مردی به اون خونه ميامد و ميرفت و بيشتر از همه هم اتاق ما رو زير نظر داشت ، يک روز مژگان با خوشحالی اومد و گفت که هر کی دوست داشته باشه ، ميتونه با اون مرده که مياد اينجا به دوبی بره و مرده گفته : ما متونيم باهاش بريم و اونجا اينقدر کار زياده که ديگه نميخواد دست به کارای کثافت بار بزنيم . اين خبر باعث خوشحالی همه شده بود ، من هم همين طور چون ميدونستم اگه برم دوبی و کاری گير بيارم ميتونم خيلی زود پولدار بشم ، ولی غافل از اينکه بعضی از آدما چقدر ميتونن کثافت باشن . همه دخترا آمادگيشونو اعلام کردند و قرار شد که همگی به همراه اون مرده به بندر بريم و از اونجا با لنج و يا قايقی به دوبی بريم . ديگه خودمو خوشبخت ميديدم ، ولی بازم يه کم استرس داشتم و يا اگه اونجا کاری پيدا نشه ، ولی هيچ کدوممون فکر نميکرديم که اون مرده بخواد به ما خيانت کنه ، ما هم از روی سادگی به اون مرده خبيث اعتماد کرديم ، نگو که اون همه ما رو به اين عربهای&amp;nbsp;عوضی فروخته بود ، البته اينو بعدش فهميدم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;ساعتهای ۲ شب بود که اون مرده به همراه چند گردن کلفت ديگه اومدن جايی که ما دخترا بوديم و گفتن که حالا وقتشه و با اونا تا جايی که بايد سوار قايق ميشديم رفتيم ، به اونجا که رسيديم گفتن بايد بريم داخل کيسه گونی تا کسی متوجه حضور ما نشه ، اولش خيلی ها از جمله خود من مخالفت کرديم ، که يکی از اون مردها اسلحه ای در آورد و گفت که ما چاره ای به غير از اين کار نداريم ، تازه اونجا بود که اون مرده گفت که چه بلايی سر ما آورده و همه ما رو به چند عرب فروخته و وسط آب قراره ما رو به عربها تحويل بدن . هيچ کدوممون باورمون نميشد . به زور تو کيسه گونيمون کردن و همينکه اون قايق خواست راه بيفته ، متوجه شدم که در گيری پيش اومده ، سرم رو از تو کيسه در آوردم و ديدم که اون مردها با نيروهای انتظامی در گير شدن ، ديگه نگهبانی بالا سرمون نبود و منو مژگان فرار کرديم ، اگه فقط دو دقيقه دير تر کرده بوديم ما هم مثل بقيه دخترا به دست نيروهای انتظامی افتاده بوديم ، ديگه من و مژگان تنها و بوديم و هيچ پولی هم نداشتيم ، از شهرمون هم که خيلی دور شده بوديم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;ادامه اين خاطره رو در مطلب بعدی بچه های سکسی بخونيد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6476642-108131947269933892?l=3xkids.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/108131947269933892'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/108131947269933892'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3xkids.blogspot.com/2004_04_04_archive.html#108131947269933892' title=''/><author><name>Mitra </name><uri>http://www.blogger.com/profile/09653185127056645765</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6476642.post-108023435062449588</id><published>2004-03-25T09:04:00.000-08:00</published><updated>2004-03-25T09:09:19.856-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ff0000 size=4&gt;برگهايی از دفتر خاطرات يک فاحشه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ۶/۱/۱۳۸۲&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;با سلام ، مطلب اين دفعه بچه های سکسی يک خاطره يا بهتر بگم داستان زندگی يک فاحشه هست ( البته اين نامو خود فرستنده انتخاب کرده است ) . از اونجايی که مطلب اين دوست عزيز طولانی بود ، برای همين در دو يا چند قسمت در وبلاگ قرار ميگيرد ، با خوندن اين داستان زندگی ،&amp;nbsp;آدم واقعا ميفهمه که چرا اين قدر دخترا فرار ميکنن و يا چرا فاحشه ها اينقدر زياد شدن &amp;nbsp;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&amp;nbsp;- - - - - - - - - - - - - - - - - -&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;۲۲ سال قبل در منطقه قلعه ساختمون مشهد ( يکی از محروم ترين مناطق مشهد ) به دنيا اومدم ، توی يک خانواده فوق العاده فقير ، آخرين بچه پدر ومادرم بودم و به غير از من&amp;nbsp;۸ بچه ديگر هم داشتن . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;من نميدونم واقعا چرا هميشه اونايی که فقيرن بايد بچه های زياد&amp;nbsp;داشته باشن ، چون واقعا بچه هايی که در اين چنين خانواده هايی به دنيا ميان ، زندگی براشون با جهنم فرقی نداره . پدرم اون موقع به عنوان کارگر ساختمونی کار ميکرد ، بعضی وقتها سر کار بود و بيشتر وقتها بيکار . بيشتر خرج خونه رو گردن مادر بيچارم بود ،&amp;nbsp;کله صبح ميرفت خونه مردم ، تا خونه هاشونو نظافت کنه ، بعدشم&amp;nbsp;کارهايی رو که وقت نميکرد اونجا انجام بده ، مثل خرد کردن سبزيها ،&amp;nbsp;يا شستن لباسها رو با خودش مياورد خونه تا انجام بده ، تو خونه هم که ميامد از يک طرف نيش و کنايه های پدرم و از يک طرف اذيتهای ما بچه ها خوردش ميکرد ، واقعا بيچاره مادرم ، اميدوارم که الان تو اون دنيا بهش خوش بگذره .&amp;nbsp;پدرم با اينکه فقير بود ، ولی از اون متعصب و خشک مقدس های عوضی بود&amp;nbsp;که لنگه نداشت و تنها چيزی که توی حونه دو اتاقه ما به وفور يافت ميشد ، دعوا بين پدر و مادرم بود ، پدرم هميشه زور ميگفت ، هم به مادرم و هم به بچه هاش ، يه بار يادمه که ۵ ساله بودم و پدرم از من خواست تا براش آب بيارم ، من هم با همون کوچيکيم رفتم و براش يه ليوان آب آوردم ، همينکه اومدم آبو به دستش بدم ، پام به لبه قاليچه گير کرد و ليوان از دستم افتاد و شکست ، بعد پدرم هم به خاطر اينکه يه ليوان شکستم ، آنچنان تنبيهی منو کرد که از همون موقع يادم مونده ، بيچاره مادرم هم اون روز به خاطر من چقدر کتک خورد . اميدوارم که الان اون دنيا خدا از سر تقصيراتش نگذره ، که تمام بيچارگيهای من و تمام خانوادم تقصير اونه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;سال اول دبستان بودم و بايد به مدرسه ميرفتم ، ولی پدرم مخالف درس خوندنم بود ، ميگفت بايد تو خونه بشينی و تو&amp;nbsp;کارهايی که مادرت با خودش به خونه مياره کمکش کنی تا بيشتر بتونه کار بياره ، ولی مادرم اصرار داشت که من هم مثل بقيه خواهرام به مدرسه برم ، برای همين به پدرم قول داد که بيشتر کار کنه و پول بيشتری در بياره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;روز اول مدرسه ها شد و من با يک دست لباس کهنه و کثيف و با کيف برادرم که دو جاش وصله شد بود به مدرسه رفتم ، اون روز مادرم سر کار نرفته بود و منو به مدرسه برد ، توی اون منطقه همه فقير بودن و بچه ها هم همه لباساشون کهنه و پاره ، خلاصه اين جوری درس خوندن من آغاز شد . ۳ سال گذشت ، تو اين سال چه رنجها که نکشيديم ، ۱ برادرم خودکشی کرد&amp;nbsp;، دو تا از برادرام به جرم حمل مواد دستگير شدن و يکی از خواهرام هم به ناچار با مردی که ۲۰ سال از خودش بزرگتر بود ، ازدواج کرد ، حالا چهار نفر يا به قول بابام نون خور اضافی از خونمون کم شده بود ، آخه بابام ما هارو نون خور اضافی حساب ميکرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;يادم تو همون دوران پدرم از تو کيف خواهرم که ۴ سال از من بزرگتر بود يک شيشه لاک پيدا کرد ، از اونجايی که از اون خشک مقدسا بود اون روز پدرم خونه رو مثه جهنم کرد و خواهرمو تا جايی که جا داشت ، با کمربند لعنتيش کتک زد ، آخه عقيده داشت اين چيزا رو نبايد به خونه بياريم ، يعنی کسی حق نداشت ، دختراش که همه مثه زندانيا بودن و حق داشتن هيچ چيزی رو نداشتن حتی عقيده داشت کهخدختراش طلا هم نبايد داشته باشن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;از اونجايی که بد بختها هميشه بد بختتر ميشن ،&amp;nbsp;پدرم شد معتاد و به طور خيلی علنی جلوی بچه هاش مواد مصرف ميکرد ، اون موقع ۱۲ ساله بودم ، پدرم ديگه به طور کامل کار رو گذاشت کنار و اون هم شد خونه نشين و با اينکه علاقه شديدی به درس خوندن داشتم ، من و خواهر ديگرم که قبلا گفتمو از درس خوندن بازداشت و مجبور کرد که همراه مادرم بريم خونه های پولدارها کلفتی ، اون هم هر چی ما در مياورديمو ازمون ميگرفت و خرج مواد لعنتيش ميکرد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;چه خونه ها که برای تميز کردن نميرفتيم ، يکی از يکی بزرگتر و خوشگلتر ، وقتی بچه های اونا رو ميديدم واقعا دلم برای خودم ميسوخت ، چون ما در خونمون حتی تلويزيون نداشتيم ، ولی تو خونه اين پولدارها چه خبر که&amp;nbsp;نبود و چه اتاقهايی که اين بچه پولدار ها نداشتن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;خلاصه يه روز که با مادر و خواهرم به خونه برگشتيم ، ديديم به غير از پدرم ، يک مرد ديگر هم تو خونه بود ، مردی حدود سن پدرم ، اولش فکر کردم که يکی از اون همچراغهای بابامه و اومده اينجا تا با بابام مواد بکشه ، ولی يه کم که گذشت فهميديم که نه اين آقا خواستگار خواهرم ، بابام ۵۵ هزار تومن ( اون موقع ) بهش بدهکار بود و از اونجايی که ما اين همه پول نداشتيم ، اون مرده هم گفته بود که اگه خواهرمو بهش بدن ، بيحيال پولاش ميشه و پدر کثافتتم با اين پيشنهادش موافقت کرد . خواهرم اصلا باورش نميشد ، يعنی هيچ کدوممون باورمون نميشد ، ولی کی جرات داشت رو حرفه پدرم واسته ، اون روز خواهرم به خاطر اينکه فقط نظرشو در مورد اون مرد ابراز کرده ، آنچنان کتکی از پدرم خورد ، داداشامم که يکی از يکی بی غيرت تر ، از اونجايی همشون عين بابام معتاد بودن ، موافق اين ازدواج بودن ، چون اون پول موادی بود که به اون مرد لعنتی بدهکار بودن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;خواهرم در عين ناراحتی و اجبار به خونه بخت رفت ، ولی چه خونه بختی ، حالا من و مادرم تنها شده بوديم .....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;منتظر ادامه اين ماجرا در مطلب بعدی من باشيد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6476642-108023435062449588?l=3xkids.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/108023435062449588'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/108023435062449588'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3xkids.blogspot.com/2004_03_21_archive.html#108023435062449588' title=''/><author><name>Mitra </name><uri>http://www.blogger.com/profile/09653185127056645765</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6476642.post-107976691608598260</id><published>2004-03-19T23:13:00.000-08:00</published><updated>2004-03-19T23:18:37.763-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ff0000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;سال نو همه مبارک&amp;nbsp; 1 / 1 / 1383&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;با سلام خدمت شما عزيزان ، سال نوی شما مبارک ، اميدوارم که سالی پر از خوبی و خوشی در پيش داشته باشيد ، منتظر مطالب فوق سکسی من در سال جديد باشيد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;دوستداره همتون ميترا . &lt;IMG src="http://www.persianblog.com/pbe34r2/images/smileys/05.gif"&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6476642-107976691608598260?l=3xkids.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/107976691608598260'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/107976691608598260'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3xkids.blogspot.com/2004_03_14_archive.html#107976691608598260' title=''/><author><name>Mitra </name><uri>http://www.blogger.com/profile/09653185127056645765</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6476642.post-107864438764862972</id><published>2004-03-06T23:25:00.000-08:00</published><updated>2004-03-08T01:40:03.436-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;دختر &lt;FONT color=#000000&gt;سياه&lt;/FONT&gt; پوش&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ۱۷/۱۲/۱۳۸۲&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;با سلام ، مطلب امروز مربوط ميشه به آقای احسان از تهران که واقعا خوندنيه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;IMG style="WIDTH: 292px; HEIGHT: 339px" height=339 alt="دختر سیاه پوش" hspace=1 src="http://imageshack.us/files1/siahposh1.jpg" width=250 vspace=1 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman" size=4&gt;من احسان هستم ،&amp;nbsp;۳۳ ساله .&amp;nbsp;۲۷ سالم بود که ازدواج کردم . ازدواجی که فقط از روی اجبار پدر و مادرم بود ، همسرم اسمش پريچهر بود و ۳ سال از من کوچيک تر .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman" size=4&gt;پريچهر زن خوشگل و خوش برخوردی بود ، ولی اون چيزی که من نميخواستم هم نبود ، ولی ديگه چاره ای نداشتم اون زنم بود و بايد يک عمر باهاش زندگی ميکردم . يکسال که از زندگيم گذشت ، ديگه کم کم به هم عادت کرديم و مهرش به دلم نشست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman" size=4&gt;ديگه بد جوری به هم عادت کرده بوديم ، فقط سر يک مشکل باهم تفاهم نداشتيم و اون بچه بود . من دوست داشتم هر چه زودتر پدر بشم ، ولی پريچهر مخالف اين بود و نميخواست به اين زوديها مادر بشه ، چون معتقد بود که بچه جلوی آزاديهاش ميگيره و يه جوری ، دست و بالشو تنگ ميکرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman" size=4&gt;خلاصه روزگار ميگذشت و&amp;nbsp;من هم به خاطر پريچهر فعلا قيد پدر شدن رو زده بودم . پريچهر هم خيلی فرق کرده بود ، چشم و هم چشمی کورش کرده بود و من برای اينکه بتونم خرجيشو بدم مجبور بودم هر روز تا ساعتهای ۱۰ در شرکتمون اضافه کاری واستم ، آخرشم پريچهر به من غر ميزد که ما از همه زندگيمون بد تره ، فلانی همش مسافرت خارجه ميره ، ولی ما تا شمالشم نميتونيم بريم و .... . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;داشتم با اخلاقشم عادت ميکردم ، تا اينکه ی&lt;FONT size=4&gt;ک زن يا بهتر بگم دختر ۲۴ ساله به نام فرشته در شرکتی که کار ميکردم با من همکار شد . فرشته همون دختر ارزوهای من بود ، يعنی همون دختری بود که من قبل از ازدواج هميشه دوست داشتم با زنی مثل اون ازدواج کنم ، از لحاظ خوشگلی از پريچهر خيلی سرتر بود ، اخلاقشم واقعا عالی بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman" size=4&gt;هميشه لبخند بر لب داشت ، با همه با مهربونی برخورد ميکرد&amp;nbsp;،واقعا زيبا بود ، مخصوصا که هميشه ست مشکی ميزد ، کلا مشکی پوش بود و اين بر زيبايی اون ميفزاد . و خلاصه بد جوری فکر و ذکر منو مشغول کرده بود . تو اون موقع که هر شب زير زخمه زبونهای پريچهر قرار ميگرفتم ، تنها چيزی که ميتونست کمی منو آروم کنه ، اين بود که تصوير فرشته رو در ذهنم تجسم کنم . چون اون تصوير يک زن کامل در ذهنم بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;خيلی دوست داشتم که بتونم با فرشته يک صحبت مفصل بکنم ، از اصل و نسبش بپرسم و بدونم که اصلا کی هست و چرا کار ميکنه ، ولی هنوز موقعيتش جور نشده بود ، چون توی اون اتاق کارم ، به غير من و فرشته دو نفر ديگه هم بودن که نميخواستم دستشون آتو بدم ، چون فضای شرکتمون جوری بود که همه دوست داشتن به يک نحوی زير آب اون يکی ديگه رو بزنن و من ميدونستم که اگه بخوام با فرشته در محيط شرکت خيلی خودمونی بشم ، خبراش سه سوته به مديرمون ميرسيد و از اونجايی که اون هم شخصی خشک مقدس بود و دوست نداشت در شرکتش هيچ روابطی بين زن و مرد باشه ( البته به غير از روابط کاری ) ، برای همين تا حالا فرصت صحبت با فرشته رو به دست نياورده بودم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;اون روز من اضافه کار واستاده بودم و برای اولين بار هم فرشته اضافه کار واستاد ، وقتی که همه رفتن و منو و اون تنها شديم ، دست از کار برداشتم و اومدم روی صندلی کنار اون نشستم ، برگشت و با چشمای قشنگش منو ور انداز کيرد ، احتمالا انتظار اين چنين کاری رو نداشت ، من هم بدون مقدمه بهش گفتم ، خيلی دوست دارم با شما بيشتر آشنا بشم ، يعنی دوست دارم يه کمی از خودتون برام بگين .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;اولش خيلی تعجب کرد و گفت : چه طور مگه ، اصلا برای چی دوست دارين بيشتر با من آشنا بشين . بعد من هم تمام اون چيزايی که تو دلم بود رو بهش گفتم ، از خوبيا اون گفتم و از بديا زنم ، از اينکه اون همون زنی که من هميشه آرزوشو داشتم و .......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;فرشته هم با کمال مهربونی با من هم دردی کرد و گفت که بيشتر زنها اينجوری هستن و بعد هم شروع کرد از خودش گفتن . گفت که متولد شماله و از وقتی که دانشگاه تهران قبول شده به تهران اومده ، ميگفت که خانوادش مخالف رفتنش به تهران بودن ، ولی خودش اومده تهران و گفت که به خاطر همين کار خانوادش اونو طردش کردن ، بعد از اينکه هم مدرکشو از دانشگاه گرفته ، مشغول کار در اين شرکت شده و گفت هم که تا حالا يک نامزدی ناموفق داشته و ...&amp;nbsp;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;زندگی جالبی داشت ، پر و فراز نشيب ، بعد از اون ديگه با چشم يک همکار معمولی بهش نگاه نميکردم ، اونو مثل مکمل خودم ميديدم ، محرم رازم بود ، تا اينکه اون اتفاق افتاد ، پريچهر از من خواسته بود که براش يک سرويس برليان بخرم ، که من اصلا از عهده اش بر نميآمدم ، ۳ هفته ای بود که خونه رو برام جهنم کرده بود ، اون شب خيلی خسته بودم و وقتی رفتم خونه ، نق زدنهای پريچهر شروع شد ، من هم يک دفعه از کوره در رفتم و هر چی ميتونستم بهش گفتم ، پريچهر هم قهر کرد و به خونه پدرش رفت . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;وقتی که رفت واقعا خوشحال شدم ، يعنی ديگه از دستش خسته شده بودم ، حالا احساس راحتی ميکردم ، روز بعد که رفتم شرکت ، موقعيتی پيش اومد و من همه چيز رو برای فرشته تعريف کردم . اون هم گفت که بهترين راه اينه که پريچهر رو طلاق بدم . من هم خودم از قبل تو فکر اين کار بودم ، چون پريچهر اصلا اون چيزی نبود که من ميخواستم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;ماه بعد بود که از پريچهر جدا شدم ، مهريه اش هم برايم قصد بندی کردن تا بتونم بدم ، ديگه حالا مجرد بودم و تنها چيزی که بهش فکر ميکردم اين بود که با فرشته ازدواج کنم . فهميدم که قراره فرشته اضافه کار واسته ، برای همين من هم اون روز رو اضافه کار واستادم ، تا بتونم تمام حرفامو با فرشته بزنم و بهش بگم که چقدر دوستش دارم و اونو ميخوام . وقتی تمام حرفامو زدم ، فرشته از من خواست تا يه وقتی بهش بدم تا کمی فکر کنه و من هم همين کارو کردم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;۳ روز بعد بود که فرشته گفت که با پيشنهادم موافقه . اون روز واقعا تو پوستم نميگنجيدم ، اون روز هر دوتامون مرخصی گرفتيم و&amp;nbsp;رفتيم تا کمی با هم صفا کنيم &amp;nbsp;، البته به بچه های شرکت نگفتيم که قراره&amp;nbsp;با هم ازدواج &amp;nbsp;بکنيم ، بلکه ميخواستيم سورپرايزشنون کنيم .&amp;nbsp;اول رفتيم يه جايی که ما رو با هم محرم کنن ، نميخواستيم به اين سرعت عقد دفتری بکنيم ، برای همين&amp;nbsp;به صيغه يک هفته ای رضايت داديم ، تا سره فرصت بيايم و دفتريش کنيم . بعد هم رفتيم &amp;nbsp;کمی تفريح کنيم و شب بود که دو تايی به خونمون رفتيم . حالا ديگه فرشته ماله من بود و من ميتونستم هر کاری که ميخوام باهاش بکنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;خيلی وقت بود که من يک سکس اساسی نکرده بودم ، چون قبلش همش با پريچهر تو جنگ و جدل بودم و حالا بهترين موقع بود ، روسری مشکی فرشته رو از سرش برداشتم ، موهای خرماييش رو در مشت گرفتم و بوييدم و بعد مانتوی سياهشو در آوردم ، زير مانتوشم هم ست مشکی زده بود ، شلوار سياهش هم با عجله در آوردم و پاهای بلوريش نمايان شد ، فرشته به طور کامل خودشو در اختيارم گذاشته بود ، دستی به رانهای بلوريش کشيدم که مثه پنبه نرم بود ، لباس و سوتينشم در آوردم ، سينه های قشنگشو در دست گرفتم و شروع کردم به مالوندن ، فرشته هيچی نميگفت ، يکم با سينه هاش بازی کردم ، که بعد فرشته لباسامو در آورد ، هيچی نميگفتيم و هر دوتامون مشغول کار خودمون بوديم ، کيرمو تو دستش گرفت و باهاش يه کم بازی بازی کرد ، بعدش از سرش شروع کرد به خوردن ، هيچ وقت طاقت ساکو نداشتم ، چون آبم زودی ميامد ، برای همين نذاشتم زياد ساک بزنه ، چون نميخواستم به اين زوديها آبم بياد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;فرشته پرتش کردم روی کاناپه ، حالا نوبت من بود که شورتشو در بيارم ، لای پاهاشو باز کردم ، و از روی شورتش شروع کردم به زبون زدن کسش ، بعدش هم شورتشو از پاش در آوردم ، وای چه کسی داشت ، تميز و بلوری ، هول شده بودم ، نميدونستم بايد از کجای اين جواهر شروع کنم به استفاده کردن ، برای همين بهترين جا رو کسش ديدم ، مشغول بازی با چوچولکاش شدم ، هر دوتامون عين سگ حشری شده بوديم ، بعد يه تف کف دستم انداختم و باهاش کيرمو تر کردم و بدون هيچ معطلی توی کسش کردم و شروع کردم به تلمب زدن ، ۱ ذقيقه نشد که احساس کردم آبم داره مياد ، اومدم کيرمو در بيارم ، که فرشته نذاشت و از من خواست که آبمو تو کسش خالی کنم . وقتی آبم به طور کامل خالی شد ، کيرمو در اوردم ، و دوباره مشغول بازی با سينه های ديوانه کنندش شدم ، اين قدر سينه هاشو مالونده بودم ، که قرمز قرمز شده بودن ، دوباره داشت کيرم راست ميشد ، دوباره کيرم در دهانه کسش گذاشتم و سرشو به دهانه کسش مالوندم و بعد با کمی فشار وارد کسش کردم ، کسش خيس خيس بود ، دوباره تلمب زدم ، صدای آه و اوه فرشته به هوا بلند شده بود ، لذتی فراموش نشدنی بدوباره حس کردم آبم ميخواد بياد ، که اين دفه کيرمو در آوردم و آبمو روی سينه های فرشته پاشوندم . ديگه هر دوتامون ارگازم شده بوديم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;بعدش هر دوتامون حموم رفتيم و اومديم در کنار هم خوابيديم ، اونشب واقعا خوشحال بودم ، چون فرشته که خيلی ها چشمشون دنبالش بود حالا برای من بود و اون شبو در آغوش هم خوابيديم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;صبح ساعتهای ۹ از خواب بيدار شدم که ديدم فرشته کنارم نيست ، اولش فکر کردم بلند شده تا در اولين دومين روز زندگی مشترکمون برام يک صبحانه مفصل درست کنه ، ولی هر چی صداش زدم ديدم نيست ، با خودم گفتم شايد رفته بيرون خريد ، تا اينکه چشمم به آيينه افتاد که با مايتک نوشته بود ، نامه را بخوان . خيلی تعجب کردم ، منظورش از اين کار چی ميتونه باشه ، نامه هم زير آيينه افتاده بود ، نامه رو برداشتم و شروع کردم به خوندن ، متن نامه به شرح زير بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;سلام احسان جان ، ميدونم الان از اين کار من خيلی تعجب کردی ، ولی ميخوام برات واقعيتيو بگم ، از همون روزی اولی که تو رو ديدم فهمديم که آدم ساده ای هستی و هيچی تو دلت نيست و فهميدم که نگاهت با نگاههای ديگه فرق داره ، ميدونی اصلا اسمه من فرشته نيست وهیچ مدرک تحصيلی هم ندارم ، ۴ سال قبل&amp;nbsp;که سال اول دانشجو شدنم بود &amp;nbsp;با پسری نامرد آشنا شدم که تونست به راحتی از من سو استفاده کنه و بعد از اينکه اون کار کثيفشو تموم کرد ، به من گفت به جمع ما ايدزيها خوش اومدی ،&amp;nbsp;بعدشم گذاشت و رفت و از اونجايی که ازش نشونه ای نداشتم نتونستم پيداش کنم ، ازهمون موقع کينه مردها به دلم افتاد و با خودم عهد بستم تا وقتی زنده ام ، مردها رو به کام ايدز بيندازم ، و تنها چيزی که الان ميتونم بهت بگم اينه که به جمعه ما ايدزيها خوش آمديد ، اين فقط تو نيستی که در اون شرکت ايدزی شدی ، بلکه رييستم آلوده کردم . انجمن ايدز بازها....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;واقعا ديوونه شده بودم ، نميدونستم چی کار کنم ، اولين کاری که کردم اين بود که به خونه ای که فرشته قبلا اونجا مينشست رفتم ، ولی صاحبخونش ميگفت که دو روز پيش تصفيه حساب کرده و رفته و همچنين گفت هيچ مدرکی يا چيزی ازش نداره ، گفت که دو ماه پيش اومده و يکی از اتاقاشو با قيمتی مناسبی کرايه کرده و حالا هم رفته&amp;nbsp;، بعدشم رفتم سراغ رييس شرکتم تا بدونم قضيه چی بوده . وقتی تمام ماجرا رو براش تعريف کردم و نامه رو بهش نشون دادم ، ميخواست گريه کنه ، بعد رييس&amp;nbsp;گفت که سره يه چهارراه فرشته رو&amp;nbsp;ديده و با اولين بوق اومده سوار شده ، بعدشم باهم رفتن و ... . موقع پول دادن هم فرشته گفته که هيچ پولی نميخواد ، فقط اگه ميتونه يه کار براش درست کنه تا ديگه از اين کار کثيف دست برداره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;رييسمون هم دلش سوخته و اونو آورد تو شرکتمون تا هر ماه ۳۰ ، ۴۰ تومنی بهش بده&amp;nbsp;، هر وقت هم خواست يه دستی بهش برسونه &amp;nbsp;و بعد تمامی ماجرا ، رييس هم هيچ مدرکی ازش نداشت ، ميگفت فرشته بهش گفته که هيچ مدرکی نداره و شناسنامش دست باباشه و اين جور چيزا .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;فرشته واقعا غيب شده بود و هر کاری کردم نتونستم پيداش کنم ، حالا هم ۲ سال از اون موقع ميکذره ، هنوز هم مجرد زندگی ميکنم و دارم روز شماری ميکنم که کی&amp;nbsp;خواهم مرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;----------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;خب اين هم خاطره احسان از تهران بود که واقعا ماجرای غمناکی بود ، اميدوارم که همه موقع سکس حواسشون جمع کنن ، طرفشون رو بشناسن و بعد دست به سکس بزنن ، چون لذت کوتاه سکس به عذاب طولانی ايدز نمی ارزد .&lt;IMG src="http://www.persianblog.com/pbe34r2/images/smileys/15.gif"&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A class=links href="http://badkidss.blogspot.com/" target=_blank&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;بچه های بد &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;از پرشين بلاگ راهی بلاگ اسپات شده ، وبلاگ جديدش ديدنيه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;بچه خطرناک هم عنوان وبلاگشو به &lt;/FONT&gt;&lt;A class=links href="http://fucker-kids.blogspot.com/" target=_blank&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt;بچه های گاينده&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face="Times New Roman"&gt; تغيير داده است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6476642-107864438764862972?l=3xkids.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/107864438764862972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/107864438764862972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3xkids.blogspot.com/2004_02_29_archive.html#107864438764862972' title=''/><author><name>Mitra </name><uri>http://www.blogger.com/profile/09653185127056645765</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6476642.post-107777832998818963</id><published>2004-02-25T22:51:00.000-08:00</published><updated>2004-02-25T23:08:42.903-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ff0000 size=5&gt;اولين سکس با برادرم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ۷/۱۲/۱۳۸۲&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;بازم سلام ، بابا واقعا منو شرمنده خودتون کرديد ، من اينجا از همه کسانی که برای من خاطات سکسيشونو ارسال کردن ممنونم &lt;IMG src="http://www.persianblog.com/pbe34r2/images/smileys/05.gif"&gt;، مطلب امروز خاطره مينا از تهران است که وتقعا زيبا و خواندنی ميباشد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;IMG height=300 alt="سکس با برادرم" hspace=1 src="http://imageshack.us/files2/kharbarar.jpg" width=214 vspace=1 border=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;با سلام به همه ، من مينا هستم ۱۹ساله از تهران ، که بچه اول خانوداه ام هستم و يک برادر ۱۶ ساله دارم ، که اولين سکس من با برادرم بوده است و حالا ميخوام اونو براتون تعريف کنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;سال ۸۱ در رشته معماری تونستم وارد دانشگاه بشم ، قبل از دانشگاه من يک دختر کاملا سر به زير بودم ، يعنی تا اون موقع هيچ دوست پسری نداشتم و اينکه ميديدم بعضی از دوستام دوست پسر دارن ، يک جورايی برام عجيب بود ، تا اينکه وارد دانشگاه شدم ، بيشتر همکلاسيهام يا بهتر بگم نود درصدشون دوست پسر داشتن و بعضيهاشونم که مدام از خاطرات سکسهاشون برام تعريف ميکردن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;مخصوصا يک دوست داشتم به نام نسترن که ختم تمام دخترای دانشگاه بود و وقتی فهميد که تا حالا با پسری دوست نبودم و يا اينکه تا حالا سکسی نداشتم ، کلی منو مسخره کرد . چون من ميدونستم که دوستيهايی که در سنين نوجوانی بين دختر و پسر است ، بيشتر از روی هوا و هوس است و من از اين دوستيها بيزار بودم و اينکه ميدونستم پسرها چه قدر راحت ميتونن يک دختر رو بد بخت کنن ، مخصوصا من که از خانواده با آبرويی بودم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;ولی وقتی خاطرات سکسيه نسترن رو ميشنيدم که با اون با آب و تاب برام تعريف ميکرد ، واقعا حشری ميشدم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;يک روز نسترن يک سی دی به من داد و گفت که اين يک فيلم تمام سکسيه و ديدنش برات خوبه و از اين حرفا ،‌من هم اون فيلم رو گرفتم و اومدم خونمون وبا کامپيوتر اتاقم اونو ديدم . اولاش اصلا برام جالب نبود ، ولی همين جور که داشت به اواسط فيلم ميرسيدم داشت برام جالب تر ميشد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;چون داشتم تمام اون چيزهايی رو که نسترن از سکس و يا روشهای سکسی که تا حالا با دوست پسراش انجام داده بود رو ميديدم . واقعا برام خيلی جذاب بود که بتونم لذت سکس رو تجربه کنم ، ولی از اونجايی که به پسرها اطمينان نداشتم ، حاضر نيودم با هيچ پسر غريبه ای سکس داشته باشم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;وقتی اين موضوع رو به نسترن گفتم ، اون گفت که اشکال نداره ، ميتونی با پسرای فاميلتون مثه ، پسر خاله ، يا پسر عمه ات و يا هر فاميل ديگتون و يا حتی داداشت سکس کنی . نميدونم چه طور شد که از اين پيشنهاد نسترن خوشم اومد و بهترين انتخاب برای سکس رو داداشم ( آرش ) انتخاب کردم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;نسترن گفت : که اگه ميخوای اونو بياری تو راه خيلی راهته ، چون پسرها مثه آب خوردن شهوتی ميشن ، فقط کافيه يکی از اون فيلمهايی رو که بهت ميدم رو براش بزاری و خودتم با يک لباس ضايع و سکسی کنارش بشينی ، بقيشم که تمومه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;آرش اون موقع ۱۵ سالش بود ، ولی من ميدونستم که اون هم بد جوری در حسرت يک سکس هست . بالاخره روز موعود فرا رسيد ، پدر و مادرم قرار بود برای ديدن مادر بزرگم به کرج برن و منو آرش در خونه تنها بوديم . روز قبلش يک فيلم سکسيه معرکه هم از نسترن گرفته بودم تا بوسيله اون ، آرشو سهوتی کنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;خلاصه پدر و مادرم رفتن و منو آرش تنها شديم . خيلی استرس داشتم و ميترسيدم که آرش عکی العملی مخالف اونچه انتظارشو داشتم نشون بده و يا همه ماجرا رو برای پدر و مادرم تعريف کنه ، ولی بالاخره دل و به دريا زدم و رفتم که فيلمو بزارم ، البته اين رو هم بگم که قبلش رفته بودم تمام موهای زايد اطراف کسمو زده بودم تا به گفته نسترن کسم بلوری بشه و با يک لباس سکسی رفتم به اتاق آرش .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;در زدم و وارد شدم ، اولش که آرش منو با اون لباسها ديد ، يکم جا خورد ، بعد بهش گفتم که يک فيلم قشنگ دارم که اگه دوست داره بشينيم و با هم ببينيم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;از اونجايی که اون در اتاقش تلويزيون و ويدئو سی دی داشت ، من سی دی رو همون جا گذاشتم و رفتم کنار آرش نشستم . فيلم آغاز شد و بعد از ۵ دقيقه به صحنه های سکسيش رسيد . من تمام حواسم به آرش بود که ببينم چه عکس العملی انجام ميده . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;آرش هيچی نميگفت و فقط نگاه ميکرد ، که من به آرش گفتم : واقعا خوش به حاله اين بازيگرهای اين فيلمه که چه حالی ميکنن . آرش هم گفت : آره واقعا خوش به حالشون ، کاشکی يه دختر و يه پسر اينجا بودن که من با دختره حال کنم و تو هم با پسره . اينو که گفت : من سريع گفتم : خب تو فکر کن که من اون دختره هستم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;اينو که به آرش گفتم ، آرش برگشت و يه نگا به من کرد ، برق شهوت تو چشاش ميدرخشيد . آرش گفت : من نوکر خواهر بزرگم هم هستم ، من هم چند وقت بود که ميخواستم بهت بگم که ميتونيم با هم سکس داشته باشيم بدون اينکه کس ديگه ای بفهمه ، ولی ميترسيدم بهت بگم ، ولی حالا که تو ميخوای ، منم از خدامه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;خوشحال شدم ، يعنی همون چيزی شد که من ميخواستم ، دوتاييمون بلند شديم و رفتيم رو تخت آرش ، به گفته نسترن کارو با لب شروع کرديم ، همون جور که داشتيم لب ميگرفتيم ، آرش با دستاش سينه هامو ميمالوند ، واقعا چه لذتی داشت اينکه يه پسر سينه هاتو بماله . آرش خيلی سريع لباسای خودش در آورد ، وقتی نگاهم به کيرش که راست شده بود افتاد ، يه احساس عجيبی بهم دست داده بود . چون تا حالا کير پسر رو از نزديک نديده بودم و فقط تو فيلمهای سکسی ديده بودم . برای همين دوست داشتم هر چه سريع تر بتونم به کيرش دست بزنم و يا براش ساک بزنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;برای همين کير آرشو تو دستم گرفتم ، با اينکه سنش ۱۵ سال بود ، ولی قد و قامت کيرش خوب بود . ياد تعريفهای نسترن از ساک زدنهاش افتادم ، اون موقع که ميشنيدم ، واقعا حالم بهم ميخورد از نسترن که چه طوری ميتونه کير يه پسرو تو دهنش بکنه . ولی حالا يه کير درست و حسابی جلوم بود ، من ميتونستم هر کاری باهاش بکنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;خيلی دوست داشتم طمع ساک زدن رو بچشم برای همين ، کيرشو تا نزديک دهنم آوردم ، همی چی برای ساک زدن من آماده بود ، آرش هم منتظر بود که ساک بزنم ، برای همين سر کيرشو وارد دهانم کردم و شروع کردم به ساک زدن ، وای چه طمعی داشت کير ساک زدن ، واقعا اگه ميدونستم که ساک زدن اين قدر عاليه ، هيچ وقت نسترن رو به خاطر اينکه ساک ميزد سر زنش نميکردم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;همين طور داشتم با ولع برای آرش ساک ميزدم ، که آرش گفت بسه ، واقعا دلم نميخواست کيرشو از دهنم در بياره . آرش کيرشو در آورد و به من گفت که تو نميخوای لباساتو در بياری ، من هم گفتم اگه تو در بياری ممنون ميشم ، آرش هم سه سوته تمام لباسامو در آورد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;من به آرش گفتم : که هر کاری ميخوای با من بکن ، فقط کيرتو تو کسم نکنی که من پردمو لازم دارم ، که آرش هم گفت : چشم خواهر جون من خودم حواسم هست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;آرش سرشو به نزديکی کسم آورد و گفت : واقعا عجب کس تميزی داری خواهر جون . از اين رک بودنش خوشم اومد ، يعنی هميشه همين جوری بود و هر حرفی رو که ميخواست بزنه ، به راحتی ميگفت و کاری نداشت که طرف مقابلش خوشش بياد يا نه؟ ولی من از حرفش خيلی خوشم اومد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;آرش با دست مشغول بازی شدن با کسم شد ، و بعد هم مشغول ليسيدن لبهای خارجی کسم ، ديگه داشتم ديوونه ميشدم ، چون دفعه اولم بود ، واقعا لذت عجيبی برام داشت ، ديگه در اوج لذت بودم ، موهای آرش رو گرفته بودم و سرشو به پايين فشار ميدادم ، واقعا هيچ وقت دوست نداشتم که اون لحظه ها تموم بشه ، که آرش سرشو بلند کرد ، و منو به پشت چرخوند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;دستی به کپلهام کشيد و بينشو باز کرد و مشغول زبون زدن کونم شد ، اين هم لذت داشت ، ولی لذتی که کس آدمو بليسن ديگه چيزيه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;حسابی که سوراخ کونم خيس شد ، آرش کيرشو در دهانه کونم گذاشت و با فشار کمی وارد کرد ، دردم گرفت و آخه بلندی گفتم ، ولی همين درد هم لذت عجيبی داشت ، آرش يواش يواش مشغول عقب جلو کردن شد و با دستاشم محکم سينه هامو ميمالوند ، من ديگه ارضا شده بودم . ۵ دقيقه که گذشت آرش کيرشو در آورد ، من چرخيدم که ببينم چرا در آورده ، که ابه آرش بروی سينه هام پاشيد ، گرمای آبش يه احساس خوب به من داد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;با دستمال مشغول پاک کردن آبها شدم ، که آرش اومد کنارم و مشغول لب گرفتن شديم ، يعنی هيچ وقت فکر نميکردم آرش اين قدر تو سکس حرفه ای باشه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;FONT size=4&gt;لبمون که تموم شد ، من اومدم از اتاق آر برم بيرون و برم يک دوش بگيرم ، که آرش گفت : خواهر جون ، اگه بازم از اين فيلمها داشتی بيار تا با هم ببينيم ، من هم لبخندی شيطانی زدمو بهش گفتم چشم داداشی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;*****&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;خب اين هم خاطره بسيار زيبای مينا &lt;IMG src="http://www.persianblog.com/pbe34r2/images/smileys/10.gif"&gt;&amp;nbsp;، راستی اينو بگم که :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;بچه های حشری که چند وقت به صورت تعطيل بود ، دوباره در يک آدرس جديد ، شروع به کار کرده است ، شما ميتونين از &lt;A class=links href="http://hkids.blogspot.com/" target=_blank&gt;اينجا به بچه حشری جديد &lt;/A&gt;برويد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;A class=links href="http://badkids.persianblog.com/" target=_blank&gt;بدکيدز&lt;/A&gt; هم آموزش ثروتمند شدن با اينترنت رو گذاشته که واقعا جالبه .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6476642-107777832998818963?l=3xkids.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/107777832998818963'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/107777832998818963'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3xkids.blogspot.com/2004_02_22_archive.html#107777832998818963' title=''/><author><name>Mitra </name><uri>http://www.blogger.com/profile/09653185127056645765</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6476642.post-107726248964570124</id><published>2004-02-19T23:31:00.000-08:00</published><updated>2004-02-21T06:48:47.733-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ff0000 size=5&gt;سکس در ولن تاين&amp;nbsp; ۱/۱۲/۱۳۸۲&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;سلام ، مطلب اين دفعه خاطره نيما از دبی ميباشد و چون از لحاظ موضوعی با روز ولن تاين که چند روز پيش بود نسبتی دارد ، من اين خاطره رو به عنوان اولين مطلب سکسی در وبلاگم جديدم انتخاب کردم . شما هم اگه خاطره سکسيه زيبا داريد که دوست دارين در اين وبلاگ قرار بگيره به اين آدرس برای من بفرستيد تا در اولين فرصت و با نامه خودتون در اين وبلاگ قرار بگيره .&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;A href="mailto:mitra_malosak@yahoo.com"&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;mitra_malosak@yahoo.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;IMG alt="" hspace=1 src="http://imageshack.us/files1/volenpak1.jpg" vspace=1 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;اين خاطره نيما از دبی است که واقعا خوندن داره و قراره در آينده ۲ يا ۳ خاطره ديگه هم برای من بفرسته .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;با سلام اسمه من نيمای و ۳ سال قبل برای کار به دبی اومدم ، من واقعا شانس آوردم که اونجا با ميلاد آشنا شدم ، چون اون هم برای کار به دبی اومده بود ، ولی وضعيت اون با من خيلی فرق ميکرد ، چون اون از خانواده ثروتمندی بود و با خودش پول زيادی آورده بود تا در دبی مغازه ای باز کند . خلاصه من با ميلاد شريک شديم و مغازه ای در بازار دی تو دی دبی باز کرديم و اين شد آغاز روزهای خوب زندگی من . ۱ سال و نيم گذشت و وضع هر دوتامون خوب شد . و تونستيم کارمون رو گسترش بديم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;ديگه تمام شرايط برای ازدواج رو داشتم ، برای همين با اجازه پدر و مادرم با يکی از دختران ايرانی مقيم دبی ازدواج کردم ، ۳ ماه از ازدواج من نگذشته بود که ميلاد هم رفت زن گرفت . زندگيمون عالی بود ، زن هر دوتامون واقعا خوشگل بودن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;۱۴ فوريه ۲۰۰۳ شد و روز ولن تاين . اون شب به مناسبت روز ولن تاين زنم الهه يک مهمونی کوچيک تدارک داده بود که بهغير از خودمون و ميلاد و زنش کس ديگه ای نبود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;اون شب من و ميلاد مغازه رو زودتر بستيم و به خونه ما رفتيم . خلاصه به خونه ما رسيديم و رفتيم تو ، الهه خونه خيلی قشنگ تزئين کرده بود و مهتاب ( زن ميلاد ) هم خونه ما بود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;بعد از کلی حرفهای عاشقونه ، شروع کرديم به خوردن مشروب ، الان هم که فکر ميکنم ، دقيقا يادم نمياد اون شب چند گلاس مشروب خوردم ، خلاصه همه مون شديدا مست شده بوديم ، تو همون وضعيت ميلاد تلويزيون رو روشن کرد که داشت يک فيلم سوپر نشون ميداد . ۵ دقيقه که گذشت ديگه حشرم داشت ميزد بالا ، البته فاصله من با زنم زياد بود ، يعنی اون دقيقا روبرو بود ، ميلاد هم با فاصله کمی کنارش ، که ديدم ميلاد سر زنه من رو گرفت و شروع کرد به بوسيدن لباش ، اين يک صحنه کاملا غير منتظره بود ، با اينکه مست مست بودم ، ولی از اين کار مهرداد خوشم نيومد ، يعنی يک جورايی غيرتم گل کرد ، اومدم بلند شم برم طرفش ، ولی از اونجايی که اصلا حال خوبی نداشتم ، پام به پشت پام گير کرد و افتادم رو زمين .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;درست افتادم بغل مبلی که مهتاب زن ميلاد با يک دامن کوتاه نشسته بود . وقتی پاهای لخت اونو ديدم ، حشرم بيشتر شد ، يک دستی به پاهای بلوريش کشيدم ، دامنشو گرفتم و خودمو کشيدم بالا ، ميلاد همچنان داشت از زنم لب ميگرفت ، دوست داشتم برای تلافی زنشو ميکردم ، برای همين دامن مهتابو گرفتم و با خشونت از پاش در آوردم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;ميلاد برگشت و به ما نگاهی کرد ، لبخندی بر لبانش نقش بست و مهتابو روی مبل خوابوند و خودش مشغول بازی با سينه هاش شد ، من هم ديگه برام فرق نداشت که داره با زنم چی کار ميکنه ، چون زن اون هم در اختيار من بود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;لباس مهتاب رو هم بدون هيچ مقاومتی از سوی مهتاب در آوردم ، کرثت نداشت ، وای خدای من ، چه سينه هايی داشت ، مثل پنبه نرم بود ، من هم مهتاب رو روی مبل خوابوندم ، دست چپمو گذاشتم روی سينه هاش و دست راستمو کردم زير شورتش و مشغول بازی با چوچولهاش شدم ، لبخندی بر لبان مهتاب نشست که من رو ديوونه کرد ، بلند شدم سريع تمام لباسامو در آوردم ، بعدشم شورت مهتابو . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;با دست بين کسشو باز کردم و مشغول زبون زدن شدم ، صدای آه آه مهتاب با صدای آخ اوخ الهه در هم پيچيد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;وای چه کسی داشت ، حتی از کس الهه هم بهتر . يک ۵ دقيقه ای با کسش ور رفتم ، بعد اومدم جلوی صورتش واستادم ، کيرمو گرفت تو دستاش ، و از زير کيرم شروع کرد به ليسيدن تا رسيد به سر کيرم ، بعد هم با مهارت تمام شروع کرد به ساک زدن . واقعا تو کارش استاد بود ، توی دلم به ميلاد حسوديم شد که همچی زن باحالی داشت . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;کيرمو از دهانش در آوردم ، رفتم سراغ کسش و سر کيرمو در دهانه کسش گذاشتم ، و با يک فشار کيرکو داخل کسش کردم و شروع کردم به تلمب زدن ، وای چه لذتی داشت ، بعد زا سه چهار دقيقه کيرمو در اوردم ، دستی رو کسش کشيدم و خم شدم و کسشو بوسيدم ، چون واقعا عاشق اين کار بودم ، چرخوندمش ، حالا ميخواستم تو کونش بزارم ، اول يه کم با دست با کونش ور رفتم و بعد جفت کپلاشو گرفتم و کمی به اطراف کشيدم تا سوراخش ديده بشه ، خم شدم و يک تف در سوراخش انداختم و بعد با دست به اطرافش کشيدم و بعد کيرمو گذاشتم در دهانه کونش ، ديگه اين کون زنم نبود که بترسم دردش بگيره ، برای همين با تمام وجودم فشار دادم و کيرم تا بيش از نصفه رفت تو ، مهتاب دادی از درد کشيد ، فهميدم بد جوری دردش گرفته ، برای همين کيرمو در آوردم و دفعه بعد يواش تر تو کردم و شروع کردم به تلمب زدن ، کار ميلاد با زنم تموم شد بود و نشسته بود داشت کار مونو ميديد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;من هم حس کردم که آبم داره مياد ، کيرمو در آوردم ، چون نميخواستم آبم توی کون يا کسش بريزه ، برای همين کيرمو در آوردم و شروع کردم به جلق زدن ، که مهتاب دست منو زد منار و خودش شروع کرد به جلق زدن برام ، ۴ بار که دستشو بالا پايين کرد ، آبم با شدت بيرون آمد و پاشيد بروی صورت مهتاب . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;سريع رفتم و دستمال اوردم و صورتشو پاک کردم . واقعا اين بهترين سکس عمرم بود و از اون به بعد ما هر وقت ميخواستم با زنم سکس داشته باشیم ، يا ميلاد رو به خونمون دعوت ميکنيم و يا ما ميريم اونجا ،&amp;nbsp;با اينکه اين سکس سکس گروهی نبود ، ولی سکسهای بعديمون گروهی بود ، که خيلی حالش بيشتر از سکس تک با تکه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;br /&gt;&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6476642-107726248964570124?l=3xkids.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/107726248964570124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/107726248964570124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3xkids.blogspot.com/2004_02_15_archive.html#107726248964570124' title=''/><author><name>Mitra </name><uri>http://www.blogger.com/profile/09653185127056645765</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6476642.post-107677035936928079</id><published>2004-02-14T06:51:00.000-08:00</published><updated>2004-02-14T07:10:06.123-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بازگشت ميترا ۲۵/۱۱/۱۳۸۲&lt;br /&gt;با سلام خدمت شما . متاسفانه وبلاگ قبلی من تحت عنوان سکس بد رو پروکسی کردن ، که همين باعث شد ويزيتور وبلاگم از روزی ۴۵۰۰ نفر به روزی ۱۰۰۰ نفر رسيد . و همين امر موجب شد که من ديگه بيخيال نوشتن بشم . &lt;br /&gt;ولی چند وقت که گذشت ديدم دلم براتون خيلی تنگ شده و همين امر باعث شد تا دوباره شروع کنم به نوشتن ، که اين دفعه هم با کمک بچه بد اين وبلاگ رو راه اندازی کردم ، و الان واقعا خوشحالم که ميتونم دوباره براتون بنويسم . &lt;br /&gt;البته نکته ای که الان بايد بگم اينه ، که من الان عضو گروه کيدزها شده ام و با بد کيدز ( بچه های بد ) ، دنجرکيدز ( بچه های خطرناک ) ، حشر کيدز ( بچه های حشری ) و سينما کيدز ( بچه های سينمايی ) هم گروه شده ام .&lt;br /&gt;تو اين مدت که نبودم ايميلهای زيادی از شما به دستم رسيده که همشون حاوی خاطرات سکسيه شما بودن و تا چند وقته ديگه با نامه خودتون در وبلاگم قرار ميگيره .&lt;br /&gt;خب منتظر مطلب بعدی من باشيد ، که خاطره ای از نيما ميباشد و واقعا زيبا و خوندنيه . پس تا بعد .&lt;br /&gt;نکته : از تمام عزيزانی که قبلا لوگوی منو گذاشته بودن و يا لينکمو تو وبلاگشون قرار داده بودن ، خواهشمندم لوگوی جديد منو بزارن و يا آدرس لينکمو عوض کنن .&lt;br /&gt;با تشکر : ميترا&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img border="0" src="http://imageshack.us/files/Axe%20Kos.jpg"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6476642-107677035936928079?l=3xkids.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/107677035936928079'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/107677035936928079'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3xkids.blogspot.com/2004_02_08_archive.html#107677035936928079' title=''/><author><name>Mitra </name><uri>http://www.blogger.com/profile/09653185127056645765</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6476642.post-107675083816148723</id><published>2004-02-14T01:26:00.000-08:00</published><updated>2004-02-14T01:29:51.763-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام من بر میگیردم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6476642-107675083816148723?l=3xkids.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/107675083816148723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6476642/posts/default/107675083816148723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://3xkids.blogspot.com/2004_02_08_archive.html#107675083816148723' title=''/><author><name>Mitra </name><uri>http://www.blogger.com/profile/09653185127056645765</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
